بایگانی دسته بندی ها: سرگرمی

نامه شماره یک طنز مونا زارع

مونا زارع نامه شماره ۱

مونا زارع طنز نویسی است که در روزنامه های زیادی فعالیت دارد . وی طنزی را با مبنای جستجوی شوهر شروع کرده که این روزها طرفداران زیادی دارد . این طنز بصورت نامه هایی برای فرزندیست که هنوز به دنیا نیامده و او قصه ی انتخاب پدر برای این فرزند را سوژه ی اصلی طنز خود قرار داده است . ضمن تقدیر از طنزهای زیبای ایشان برای شما سری این نامه ها را قرار دادیم . امیدواریم لذت ببرید .

مونا زارع نامه شماره ۱

دکتر بهروز ساعت ۷ صبح یک روز جمعه بود که تصمیم گرفتم شوهر داشته باشم. دقیقا فردای عروسی دخترعمویم، از خواب که بیدار شدم دیدم جایش خالیست! پدرت را می‌گویم. اولش شک کردم نکند جای یک چیز دیگر خالی شده و من جای شوهر اشتباه گرفتم! دو سه باری در رختخواب غلت زدم و هر چقدر فکر کردم تا به یک نکته آبرومندانه‌تری برسم، باز می‌رسیدم به شوهر.

ادامه‌ی خواندن

قسمت 31 طنز مونا زارع

مونا زارع نامه شماره ۳۱

طنز دنباله دار / مونا زارع “طنز نویس” نامه شماره ۳۱

قسمت سی و یکم : چگونه با پدرت آشنا شدم  “شوهر بی منت”

 

مونا زارع طنزنویس «نامه شماره ۳۱»

تا آنجایش گفتم برایت که عکس دونفره من و سامان در سه‌سالگی پیدا شده بود و امید اعتقادش این بود که سامان باید هرچه زودتر تکلیف این بی‌آبرویی‌ها را معلوم کند و پای گندکاری‌های دو سالگی‌اش بایستد. همان روز هم به خانه شعله بندانداز رفتیم تا دست پسر سوءاستفاده‌‌گرش را بگیریم و بیاوریم خانه تا بشود دامادمان بلکه این لکه ننگ از نظر امید پاک شود. با دایی امیدت توی خانه شعله خانم بودیم که امید گفت: «سامان بیا بیرون ببینم» شعله هم عکس را روی میزش انداخت و درحالی‌که ناخن‌هایش را اندازه می‌گرفت داد زد «سامی مامان بیا بیرون» من هم ادامه دادم: «سامی جان بیا بیرون بریم» در گوشه آرایشگاه باز شد و پدرت از اتاق بیرون آمد. اولین‌بار بود قیافه‌اش را می‌دیدم اما عجیب بود، اهمیتی نداشت. ادامه‌ی خواندن

مونا زارع نامه شماره ۳۳

طنز دنباله دار / مونا زارع “طنز نویس” نامه شماره ۳۲

قسمت سی و سوم: چگونه با پدرت آشنا شدم  “ازدواج شفاف”

 

بعد از آمدن شیوا و رفتن سامان، ۷ صبح یک روز جمعه بود که از خواب بیدار شدم و دیدم از مردها بدم می‌آید. یعنی یک هفته طول کشید تا این احساس را پیدا کنم. در آن یک هفته هم شیوا دست‌هایم را به تخت بسته بود و آن‌قدر غذای گیاهی و بدون هورمون به خوردم داده بودند که وقتی صبح جمعه بیدار شدم دیگر مردها و اشیا برایم فرق چندانی با هم نداشتند. شاید می‌توان گفت ….. ادامه‌ی خواندن