بایگانی دسته: سرگرمی

مونا زارع نامه شماره ۲۱

طنز دنباله دار / مونا زارع “طنز نویس” نامه شماره ۲۱

قسمت بیست و یکم: چگونه با پدرت آشنا شدم  “شوهر متخصص زنان”

نامه شماره ۲۱

مادربزرگت یا همان مادرم بی‌احساس‌ترین موجود درحال زیست آن موقع بود. یعنی وقتی برایش گفتم دوست دارم عاشق شوم طوطی‌اش را از روی شانه‌اش برداشت و دست‌هایش را دوطرف صورتم گذاشت. آمدم قیافه‌ام را آویزان‌تر کنم و بیفتم در بغلش که گفت: «دهنتو باز کن، زبونتو بیار بیرون!» حدس می‌زدم باز هم بخواهد از میزان سفیدی روی زبانم حالم را بسنجد و بعدش یک ملین دم کند و به خوردم بدهد که شکمم راه بیفتد تا همه چیز حل شود. درواقع یک‌جورهایی گلوله درک احساسات بود. از نظر مامان همه چیز یا تقصیر یبوست است یا هورمون‌ها! هنوز دهانم باز بود که با دستش فکم را بست و گفت: ادامه خواندن مونا زارع نامه شماره ۲۱

مونا زارع نامه شماره ۲۰

طنز دنباله دار / مونا زارع “طنز نویس” نامه شماره ۲۰

قسمت بیستم: چگونه با پدرت آشنا شدم  “خدای منچ”

نامه شماره ۲۰ حالا من یک مادر دورافتاده از فرزندش هستم اما عزیزم تو واقعا چه بیکاری هستی که ٢٠ نامه من را تا امروز خواندی؟! درست مثل همان ‌روزهای من که با دو زانوی گچ گرفته آن‌قدر در کنار عمه مستوره در خانه بیکار مانده بودم که اگر هر چند ساعت جفتمان لاشه‌مان را از این پهلو به آن پهلو نمی‌کردیم، بوی ماندگی‌مان خانه را برمی‌داشت. راستش شوهر عمه مستوره این‌بار واقعا گند کاشته بود. آن هم یک گند ۸۰ کیلویی. جدی عمه را جا گذاشته بود و برای خودش یک زن ۸۰ کیلویی پیدا کرده بود. عمه هم ادامه خواندن مونا زارع نامه شماره ۲۰

مونا زارع نامه شماره ۱۹

طنز دنباله دار / مونا زارع “طنز نویس” نامه شماره ۱۹

قسمت نوزدهم: چگونه با پدرت آشنا شدم  “شوهر مدافع”

نامه شماره ۱۹

تو عمه مستوره را یادت نمی‌آید اما زمان حیاتش طوری ماندگار بود که هنوز هم فرورفتگی محل نشستنش روی مبل خانه مانده. زنی استخوانی و زرد رنگ ۲۰ کیلویی که این توانایی را داشت وقتی نفسش را در سینه حبس می‌کند بشود ۲۳ کیلو. آن روز هم طبق معمول با چمدانش جلوی در خانه ما ایستاد و وقتی بابا در را باز کرد چمدانش را روی زمین انداخت و با صدای لرزانش گفت: ادامه خواندن مونا زارع نامه شماره ۱۹

مونا زارع نامه شماره ۱۸

طنز دنباله دار / مونا زارع “طنز نویس” نامه شماره ۱۸

قسمت هجدهم: چگونه با پدرت آشنا شدم  “خانه وفایی”

نامه شماره ۱۸

آدمیزاد اگر قیافه معشوقش را هم از پشت چشمی در خانه ببیند، جرأتش را پیدا می‌کند در را باز نکرده با او به هم بزند. خانم وفایی همسایه روبه‌رویی هم آن‌قدر زندگی‌اش از پشت چشمی می‌گذشت که وقتی خود واقعی‌مان را می‌دید، تشخیص نمی‌داد ما همان دماغ‌گنده‌های شلغم‌شکلی هستیم که هر روز رفت‌وآمدشان را چک می‌کند. آخرین‌بار وقتی‌که ادامه خواندن مونا زارع نامه شماره ۱۸

مونا زارع نامه شماره ۱۷

طنز دنباله دار / مونا زارع “طنز نویس” نامه شماره ۱۷

قسمت هفدهم: چگونه با پدرت آشنا شدم  “استانبول شهر عشق”

نامه شماره ۱۷ رفته بودیم ماه عسل!

خانه ما برعکس بود. یعنی پنجمین طلاق مامان و بابا را که رقم زدم، طبق معمول بابا چمدانش را می‌بست و می‌رفت خانه مادرش و مامان هم می‌رفت توی تراس و چای می‌خورد. دو روز بعد مامان رفت دنبالش و آمدند خانه و حالا داریم می‌رویم ماه عسل. یعنی هربار بعد از هر طلاق و قهرشان منطقشان این است که باید بروند ماه عسل تا زندگی را از نو آغاز کنند! سیزدهمین ماه عسل هم مثل دوازده‌تای قبل رفتیم ترکیه. ترکیه خوبی‌اش این است تعداد شهروندان ترکیه‌ای ‌اش از ایرانی‌هایش کمتر است و غربتی در کار نیست. اما انگار ادامه خواندن مونا زارع نامه شماره ۱۷

مونا زارع نامه شماره ۱۶

طنز دنباله دار / مونا زارع “طنز نویس” نامه شماره ۱۶

قسمت شانزدهم: چگونه با پدرت آشنا شدم  “شوهر یا تلفن گویا”

نامه شماره ۱۶ «از تماس شما خرسند‌‌یم. شما با سامانه ارتباط مرد‌‌م با شهرد‌‌اری تهران تماس گرفته‌اید‌‌. د‌‌ر صورت ارتباط با مد‌‌یریت عد‌‌د‌‌ ۱، انتقاد‌‌ات و پیشنهاد‌‌ات عد‌‌‌د‌‌ ۲، امور عوارض عد‌‌د‌‌ ۳، گزارش شهری عد‌‌د‌‌ ۴ و نیز ارتباط با اپراتور د‌‌کمه ستاره را فشار د‌‌هید‌‌. با تشکر از تماس شما.» تا آن روز هیچ‌کس نبود‌‌ که از تماس من با خود‌‌ش خرسند‌‌ شود‌‌! یکجوری گفت خرسند‌‌یم که د‌‌فعه اول گوشی را قطع کرد‌‌م. اینها همیشه زن‌هایی بود‌‌ند‌‌ که «ش‌»هایشان می‌زد‌‌. این د‌‌یگر از کجا پید‌‌ایش شد‌‌ه بود‌‌! از پشت تلفن هم می‌شد‌‌ فهمید‌‌ که ادامه خواندن مونا زارع نامه شماره ۱۶

مونا زارع نامه شماره ۱۵

طنز دنباله دار / مونا زارع “طنز نویس” نامه شماره ۱۵

قسمت پانزدهم: چگونه با پدرت آشنا شدم  “عشق یا آدامس نعنایی”

نامه شماره ۱۵

دیگر شوهر نمی‌خواستم. بابا هم برای حفظ آبرویش یک جعبه آدامس نعنایی خریده بود تا بخورم. می‌گفت یک جایی خوانده است، نعنا در خود موادی دارد که تمایل به ازدواج را کمتر می‌کند! راستش را بخواهی نعنا فقط برای این خلق شده که به نفخ بشریت کمک کند و آن یک هفته جز این‌که شبیه لاستیک پنچر شده باشم و هر چه هوا در خودم داشتم، نابود کند کارایی دیگری نداشت. اما انگار ادامه خواندن مونا زارع نامه شماره ۱۵

مونا زارع نامه شماره ۱۴

طنز دنباله دار / مونا زارع “طنز نویس” نامه شماره ۱۴

قسمت چهاردهم: چگونه با پدرت آشنا شدم  “شوهر مشاور”

نامه شماره ۱۴

پاندول ساعت خانه‌شان را انگار کنده بود گرفته بود جلوی چشمم اینور و آنورش می‌کرد! طبیعتا مثل فیلم‌ها باید چشم‌هایم چپ و راست می‌شد و بعد از ١٠ دقیقه هیپنوتیزم می‌شدم اما من به خودش خیره‌شده بودم! داشتم به این فکر می‌کردم که ریش بزی، از اینهایی که فقط زیر چانه درمی‌آید چقدر در قالتاق نشان دادن مردها نقش بسزایی دارد. مخصوصا اگر ادامه خواندن مونا زارع نامه شماره ۱۴

مونا زارع نامه شماره ۱۳

طنز دنباله دار / مونا زارع “طنز نویس” نامه شماره ۱۳

قسمت سیزدهم: چگونه با پدرت آشنا شدم  “عاشق شدن در یک سوت”

نامه شماره ۱۳

برایت گفتم زن‌دایی هفدهمین دخترش را زاییده بود اما نگفتم تخت روبه‌رویش در بخش زایمان یک پسر جوان بود! از وقتی که آمدیم زن‌دایی که دیگر زاییدن برایش مثل غذا خوردن یک کار روزانه حساب می‌شد، سر زایمان خیار پوست می‌کند و دهن دایی منوچ می‌گذاشت که بی‌هوا بچه را زایید. اما من شیفته مرد تخت روبه‌رویی شده بودم! زیر چشم‌هایش به اندازه طول نوک انگشتان تا آرنجم گود رفته بود و موهای وزوزی‌اش شبیه کلاه روسی روی سرش را گرفته بود و روی تخت روبه‌روی زن‌دایی خوابیده بود و ادامه خواندن مونا زارع نامه شماره ۱۳

مونا زارع نامه شماره ۱۲

طنز دنباله دار / مونا زارع “طنز نویس” نامه شماره ۱۲

قسمت دوازدهم: چگونه با پدرت آشنا شدم  “تاکسی محله”

نامه شماره ۱۲

صبح یک چهارشنبه برای اولین‌بار پدرت را دیدم! یعنی قضیه از این شروع شد که زن‌دایی منوچ برای هفدهمین‌بار داشت دختر به دنیا می‌آورد و خب از نظر دایی منوچ هنوز بعد از شانزده بچه قضیه زاییدن زن‌دایی لوث نشده بود و صبح اول صبح با ذوق زنگ زد و گفت بروم بیمارستان کمک دست زنش! همین بود که از خانه زدم بیرون و سوار تنها تاکسی قراضه‌ای که در ایستگاه سر خیابان زیر آفتاب پارک کرده بود شدم. راننده‌اش صندلی‌اش را عقب داده بود و داشت پاچه‌اش را میخاراند. در تاکسی را محکم بستم تا متوجهم شود. کله‌اش را بالا آورد و ادامه خواندن مونا زارع نامه شماره ۱۲