بایگانی دسته بندی ها: سرگرمی

مونا زارع طنز نویس قسمت 30

مونا زارع نامه شماره 30

طنز دنباله دار / مونا زارع “طنز نویس” نامه شماره 30

قسمت سی ام : چگونه با پدرت آشنا شدم  “عکس دونفره”

مونا زارع طنزنویس «نامه شماره 30»

می‌بینم که به روزشمار نامه‌های آخر رسیدن به پدرت می‌رسیم و تو فرزند بیکار و الکی‌خوشم دلت را خوش کرده‌ای ببینی تهش چه می‌شود. آخر من نمی‌دانم تو که می‌دانی من و پدرت هستیم و به وجود خودت هم که اطمینان داری، دیگر مشکلت چیست و کجای تنت ٣٠ هفته است که خارش گرفته تا بفهمی ما چطور همدیگر را پیدا کرده‌ایم؟! بیخود گفته بودی …. ادامه‌ی خواندن

طنز مونا زارع

مونا زارع نامه شماره 32

طنز دنباله دار / مونا زارع “طنز نویس” نامه شماره 32

قسمت سی و دوم : چگونه با پدرت آشنا شدم  “همه مردها همینن”

نامه شماره ۳۲

قرار بود امروز آخرین نامه‌ای باشد که برایت می‌فرستم. من و سامان می‌خواستیم با هم ازدواج کنیم اما اتفاقی افتاد که همه چیز عوض شد. از صبح همان روزی شروع شد که مثل امروز پنجشنبه بود. دست و پاهایم را از زیر پتویم بیرون کشیدم و خودم را کش‌وقوس دادم. یادم افتاد دیگر شوهر دارم و سامان در اتاق بغلی خوابیده است. از ذوقم شانه‌هایم را لرزاندم. هنوز کله‌ام زیر پتو بود که ادامه‌ی خواندن

قسمت بیست و نهم نامه مونا زارع

مونا زارع نامه شماره 29

طنز دنباله دار / مونا زارع “طنز نویس” نامه شماره 29

قسمت بیست و نهم : چگونه با پدرت آشنا شدم  “پسر آقای رئیس”

مونا زارع طنزنویس «نامه شماره ۲۹»

دخترم تو هم موافقی پدرت شورش را در آورده تا من را بگیرد؟! باور کن در استخوان مچ دستم یک زائده‌ قلمبه در آمده آن‌قدر که برایت نامه نوشتم. پدرت هم پیشنهاد می‌دهد برایت تایپش کنم. اما من می‌دانم آن‌طوری نصفه شب‌ها نامه‌هایم را تحریف می‌کند و به نفع خودش تغییرش می‌دهد. چون پدرت زیر بار هیچ‌کدام از ماجراهایی که برایت نوشته‌ام نمی‌رود؛ اما دایی امیدت را که سرم را تراشیده بود تا دختر بودنم را کمرنگ کند، شاهد می‌گیرم که وقتی آن روز از فوتبال برگشتیم، در خانه اتفاق جدیدی منتظرمان بود. در خانه را باز کردیم و مامان جیغ کشید …. ادامه‌ی خواندن

قسمت بیست و هشتم نامه مونا زارع

مونا زارع نامه شماره 28

طنز دنباله دار / مونا زارع “طنز نویس” نامه شماره 28

قسمت بیست و هشتم : چگونه با پدرت آشنا شدم  “بارسلونای کوچه شصت و سوم”

نامه شماره ۲۸

باورت می‌شود‌ ۲۸ هفته از اولین نامه‌ای که برایت نوشتم می‌گذرد‌ و هنوز رد‌پایی از پد‌رت پید‌ا نکرد‌ی؟! نه این‌که پد‌رت خیلی انسان صعب‌الوصولی باشد‌، نه، اما ازد‌واجی مثل ازد‌واج من و پد‌رت به‌راحتی یکی د‌و نامه اتفاق نمی‌افتد‌. هرچند‌ د‌ر نامه قبل گفتم پد‌رت را د‌ید‌م. بگذار از آن‌جا برایت بگویم که ادامه‌ی خواندن

قسمت بیست و هفتم طنز مونا زارع

مونا زارع نامه شماره 27

طنز دنباله دار / مونا زارع “طنز نویس” نامه شماره 27

قسمت بیست و هفتم: چگونه با پدرت آشنا شدم  “نامه بی شوهر”

نامه شماره ۲۷

خوشبختانه تا امروز ازدواج نکرده‌ای که بدانی درست وقتی‌که عاقد صیغه عقد را بین تو و پسر مردم جاری می‌کند، دقیقا لحظه عقد زیر آن تور لعنتی، چقدر گرم است! درواقع همه عروس‌ها در همان لحظه حساس جز باد زدن خودشان و پیدا کردن بادبزن به مسأله دیگری فکر نمی‌کنند. من هم داشتم تورم را تکان می‌دادم تا هوا جا به جا شود و شایان هم اشک‌هایش را پاک می‌کرد که من را بدست آورده که در اتاق عقد باز شد و یک نفر وارد اتاق شد. تا اینجایش را برایت گفته بودم. سرم را بالا آوردم و چشمم به قد و بالایش افتاد. دسته گلم را توی صورت شایان پرت کردم و به طرفش دویدم و درحالی‌که جیغ ممتد کرکننده‌ای می‌زدم، بغلش کردم. هنوز صدای جیغ خودم قطع نشده بود که صدای جیغ دومی بلند شد. شایان پشت سرم ادامه‌ی خواندن

قسمت بیست و ششم طنز مونا زارع

مونا زارع نامه شماره 26

طنز دنباله دار / مونا زارع “طنز نویس” نامه شماره 26

قسمت بیست و ششم: چگونه با پدرت آشنا شدم  “از ختنه سورون تا عروسی”

نامه شماره ۲۶

«با من ازدواج می‌کنی؟!» این جمله را وسط میهمانی ختنه‌سورون پسرعموی فسقلی‌ام، درحالی ‌که یک کیسه یخ گذاشته بودم روی سرم شنیدم. پسری با کت قهوه‌ای و موهای کج‌شده که روی پیشانی‌اش ریخته بود و شال گردنش را دور گلویش پیچیده بود، این را گفت. روبه‌رویم ایستاده بود و یک کیسه آب گرم در دستش گرفته بود. یک چیزی در بدنم شروع کرد به لرزیدن. انگار که دنده‌هایم قصد داشته باشند از هم بپاشند و بریزند وسط میهمانی. حقم این نبود که این جمله را بی‌مقدمه بشنوم. آن هم از جنتلمنی که آنطور شال گردنش را دور گردنش گره ضربدری زده و دلبری می‌کند. این‌هایی که شال گردنشان را اینطوری می‌بندند…. ادامه‌ی خواندن

قسمت بیست و پنجم طنز مونا زارع

مونا زارع نامه شماره 25

طنز دنباله دار / مونا زارع “طنز نویس” نامه شماره 25

قسمت بیست و پنجم: چگونه با پدرت آشنا شدم  “قصه ها / مراسم ختنه سورون”

نامه شماره ۲۵

با این‌که چند وقتی هست از ایران رفتی ولی می‌دانم چقدر سنت‌ها و آیین ایرانی برایت ارزش دارند؛ اما بی‌انصافی است که برای این آیین ذوق‌زده شوی؛ «ختنه سورون!» این‌که اولین‌بار کدام آدم بیکار فکر کرده برای این اتفاق باید شام بدهد، بماند اما درد آنجاست که هنوز آدم‌هایی در قرن ۲۱ باقالی‌پلو با گوشت و سالادالویه و ژله به خورد فامیل و همکار و همسایه می‌دهند و تا صبح خودشان را می‌لرزانند که پسرشان اولین جراحی زیبایی‌اش را با موفقیت پشت سر گذاشته. آن شب هم پشت در خانه عمو شوکت با یک سبد گل ایستاده بودیم و نعره‌های عمو که می‌گفت «آماشالا! بیا وسط» خانه را می‌لرزاند. مامان از ته کیفش کاغذی بیرون آورد و به دیوار راهرو چسباند و رویش نوشت «امین جان، آراستگی‌ات مبارک. از طرف عمو منصور و خانواده» و چسباند روی سبد گل که عمو در را باز کرد و طبق معمول همیشگی‌اش که در خانه‌اش را روی هرکس و ناکسی باز می‌کند فقط بلد است بکوبد پشت کمرت و بگوید «بههه» خودش را کنار کشید تا وارد خانه شویم. اما ادامه‌ی خواندن

قسمت بیست و چهارم طنز نویسی مونا زارع

مونا زارع نامه شماره 24

طنز دنباله دار / مونا زارع “طنز نویس” نامه شماره 24

قسمت بیست و چهارم: چگونه با پدرت آشنا شدم  “داماد شب کار”

نامه شماره 24

وقتی در زندگی‌ات به میزان کافی گند بزنی یا باید بمیری یا خودت را به مردن بزنی. اولی که هیچ، هنوز آرزو داشتم. ولی دومی را خوب پایه بودم. این‌که خودم را سُر بدهم زیر پتو و روی شکمم بخوابم و صورتم را فرو ببرم توی بالشت بلکه کسی هوا برش دارد و بخواهد نازم را بکشد و زنده‌ام کند و خب آن‌قدر توجه و مهر والدین روی شانه‌هایم سنگینی می‌کرد که بعد از سه روز سراغم را گرفتند و مامان یادش آمد ادامه‌ی خواندن

قسمت بیست و سوم طنز مونا زارع

مونا زارع نامه شماره 23

طنز دنباله دار / مونا زارع “طنز نویس” نامه شماره 23

قسمت بیست و سوم: چگونه با پدرت آشنا شدم  “قانون جذب”

نامه شماره ۲۳

دیده بودم دخترهای فراری قیافه‌های عجیب و کتک‌خورده‌ای دارند اما وقتی داشتم از ضربات کفش مامان به‌خاطر چتری‌های صورتی‌ام فرار می‌کردم، هیچ فکرش را نمی‌کردم که با پیژامه آبی نخی‌ که به تعداد جمعیت کلانشهر تهران عکس گوسفند دارد و دمپایی لا‌انگشتی و پالتوی یقه خز و آن چتری‌های صورتی لعنتی که باران رویش ریخته بود و رنگش روی ابروها و پیشانی‌ام پس داده بود، قرار است تا شب خیابان‌ها را متر کنم. هرچند راهم را کج کردم سمت پارک دانشجو. تو شاید از آن موقع که از ایران رفتی یادت نباشد اما ادامه‌ی خواندن

قسمت بیست و دوم نامه مونا زارع

مونا زارع نامه شماره 22

طنز دنباله دار / مونا زارع “طنز نویس” نامه شماره 22

قسمت بیست و دوم: چگونه با پدرت آشنا شدم  “کت بی صاحب”

نامه شماره ۲۲ موهایم را صورتی و چتری‌هایم را هم تا روی ابروهایم کوتاه کرده بودم و از حمام بیرون آمدم. یعنی در یک کتابی نوشته بود دخترها وقتی شکست می‌خورند یک دستی در قیافه‌شان می‌برند و طبیعتا بعد از ۲۱ مورد شکست، رنگی کمتر از صورتی میزان سنگینی شکست‌هایم را نشان نمی‌داد. بعد از پرتاب بشقاب مامان از آشپزخانه به سمت کله‌ام و جاخالی دادنم و اصابت بشقاب به گوشه چشم بابا به طرف اتاقم فرار کردم و در را روی خودم قفل کردم. آن زمان از پنجره اتاقم آشپزخانه خانه خانم وفایی معلوم بود. یعنی هر وقت پرده را کنار می‌زدم، ادامه‌ی خواندن