نامه های مونا زارع نامه شماره 4

مونا زارع نامه شماره 4

طنز دنباله دار / مونا زارع “طنز نویس” نامه شماره 4

قسمت چهارم: چگونه با پدرت آشنا شدم  مردی پخته( جمال)

نامه شماره ٤- ج مثل

همه چيز از آن فال لعنتي شروع شد! آن چند ماهي که خاله شهين در خانه ما چنبره زده بود يکسره فال قهوه به خوردمان مي‌داد. خاله شهين هم دروغگو بود، هم وراج و هم داراي لکنت زبان! ترکيب يک آدمي که با لکنت يکسره دروغ وراجي کند ترسناک است اما در آخرين فالش شوهرم را ته فنجان ديد! ابروهايش را درهم کشيد و داد زد: «اول اسس‌سمش ج داره!» کله‌اش را در فنجان فرو کرد و دوباره جيغ زد: «خييييلي دوستت دارره!» باورم نمي‌شد! يعني يک بي همه چيز اين‌قدر دوستم داشت و زبان باز نمي‌کرد! فنجان را از دستش قاپيدم و

بين يک مشت لکه قهوه‌اي دنبال پدرت گشتم. تلاشم بي‌فايده بود. بايد پيدايش مي‌کردم. دفترچه تلفن خانه را برداشتم و به دنبال اسم‌هايي که با «ج» شروع مي‌شد گشتم. فقط يک نفر بود؛ آقا جمال! حتما خودش بود. شماره‌اش را برداشتم و پيامکي برايش نوشتم: «منم همين‌طور جمال!» چند دقيقه‌اي بيشتر طول نکشيد که جوابم را داد: «چي؟» انگار زيادي تودار بود. لب‌هايم را شتري کردم – يعني هر وقت بخواهم تأثيرگذار شوم نمي‌دانم چرا اين کار را مي‌کنم – و پيغام دوم را نوشتم: «از احساست خبر دارم! سخت نگير، بيا منو بگير» سريع جواب داد: «جدي؟! بگيرمت؟ امروز کجايي؟» باورم نمي‌شد او هم مثل من اين‌قدر حالت ازدواج پيدا کرده است!

يک بند برايم پيغام مي‌داد و مي‌پرسيد «هاني؟ مرد پخته دوست داري؟» در پيغام‌هاي بعدي فهميديم همان شب هر دو به عروسي مارلون و سيما دعوتيم و مي‌توانيم همان‌جا ازدوجمان را يکسره کنيم! آن شب عکسي از جمال نداشتم تا پيدايش کنم و فنجان قهوه‌ام را با خودم برده بود و هر کسي را مي‌ديدم ته فنجان را نشانش مي‌دادم و مي‌گفتم: «اين آقارو نديديد؟» خاله شهين هم که با ۵ کيلو موي مصنوعي رو سرش تعادل راه رفتن نداشت، هرچند دقيقه روي زمين پخش مي‌شد و حرص مي‌خورد که پدر شوهرش بالاي طاقچه اتاق عقد نشسته و پايين نمي‌آيد چون مي‌خواهد قدش بلندتر از داماد باشد!

خاطرم آمد که پدر شوهرش کوتوله بود. خاله شهين گفته بود قد پدرشوهرش تا زانوهاي زن مرحومش هم نمي‌رسيده و عادت داشته برود روي طاقچه و کمد بايستد تا قدش به زنش برسد. خاله مي‌خنديد و مي‌گفت برايش عجيب است پدرشوهرش چطور توانسته با اين قد و قواره آن هم از بالاي کمد و طاقچه، پنج پسر غول از خودش به بجا بگذارد. ميان حرف‌هاي خاله شهين بالاخره جمال پيغام داد در اتاق عقد منتظرم است. تا وارد اتاق شدم کفشم به لوله‌اي که روي زمين افتاده بود گير کرد و به زمين خوردم. سرم را بالا آوردم و ديدم لوله يک طرفش به پيرمردي که روي طاقچه نشسته و يک طرف ديگرش به يک کيسه آويزان زرد رنگ وصل بود! يکجوري تن و بدنش مي‌لرزيد که آدميزاد دچار خطاي ديد مي‌شد! چشمم را گرداندم تا به دنبال جمال بگردم که پيرمرد گفت: «کي ازدواج کنيم؟» گند زده بودم!

جمال همان پدر شوهر خاله شهين بود! مردک آن‌قدر پخته شده بود که ماهيچه‌هايش مغز پخت شده بودند و کنترل رساندنش تا دستشويي را نداشتند! دستکم ۱۰۵‌سال داشت و از بس استخوان‌هايش در هم رفته بود ديگر ۳۰ سانت بيشتر نداشت. کله کچلش را خاراند و گفت: «بيبي کي بگيريمت؟»۳۰ سانت اعتماد به نفس چروکيده که آب زير پوستش به يک ته استکان هم نمي‌رسيد از من درخواست ازدواج مي‌کرد! يعني اگر جمال پدرت مي‌شد، شايد ديگر نمي‌شد براي تو نامه بنويسم! کلا نمي‌شد. امکانش نبود اصلا با آن وضع پدر شود! خنده‌ام گرفت و گفتم: «آخه شما هنوز کوچيکي! بذار ۳۰‌سال ديگه بزرگ شدي بيا!» سرخ شد و همراه با کفي که از گوشه دهانش توليد مي‌کرد از بالاي طاقچه داد مي‌زد: «ميگم بيا بگيرمت!» گندي بود که خودم زده بودم. چند قدم عقب رفتم که بيشتر عصباني شد! از جايش بلند شد و چند لوله و ماسک اکسيژن و کيسه آب گرم از زيرش افتاد. خيز برداشت تا از طاقچه به سمتم بپرد. خواستم جلويش را بگيرم که پريد! ارتفاع طاقچه تا زمين يک مترو نيم بود و مي‌تواني تصور کني اين ارتفاع، براي يک آدم ۳۰ سانتي عدد کمي نيست. چيزي ازش نماند و لهيده شده بود.باورم نمي‌شد اما ازدواج من تا آن روز دو کشته به جا گذاشته بود اما با ديدن سينا – نوه جمال – در مراسم ختم جمال فکر کردم پدرت بايد يک فيلسوف باشد…

تا بعد – مادرت

مونا زارع نامه شماره 1
مونا زارع نامه شماره 2
مونا زارع نامه شماره 3
مونا زارع نامه شماره 4
مونا زارع نامه شماره 5
مونا زارع نامه شماره 6
مونا زارع نامه شماره 7
مونا زارع نامه شماره 8

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *